شعر بهار

بهار
زمستان با همه زيبائيش رفت بهاران را ببين مغرور و سرمست
نه آن ماند و نه امروز و نه فردا از آن و اين بگيرد پند دانا
بهاران هم خزان دارد چو پاييز بهار عمر خود را ياد كن نيز
نظر برسبزه كن يك چند زنده است چو فردا بازآيي مرگ غنچه است
بكوش امروز و دم را مغتنم دان چو ديگر روز شد آن نيز كم دان
زمستان گرچه مرگ هر جوانه است زمستان زندگي ساز دوباره است
به فكر شادي آلاله ها باش به فكر قلب هاي بي ريا باش
به فكر آن كبوترهاي عاشق به فكر بازگشت روز صادق
به سرسبزي نگر تا جان ببيني هر آنچه دوست داري آن ببيني
چو آيد فصل گل چيدن به بستان نبيني خنده ديگر در گلستان
اگر روز دگر حق گفت برخيز بكوش امروز تا باشي سحر خيز
بهار عمر مان آخر خزان است در آن دم جمله كار ما عيان است
خوشا امروز دل بر دوست دادن خدا گفتن به راه دوست ماندن
خوشا فردا كه ما را باز خوانند شروع نامه مان با ساز خوانند
عباسعلی جاویدان کارشناسی ارشد فلسفه تعلیم وتربیت -شهرستان خدابنده